امروز صبح کنکور داشتم ساعت7تا12حوصله ام تو جلسه سر رفته بود می دونی چرا ؟ چون من سوال های عمومی رو که اول داده بودن سره 45 دقیقه تموم کردم و باید تا ساعت 10:30 صبر می کردم تا سوال های اختصاصی رو پخش کنن... دعا کنین قبول شم ...سوال هاش راحت بود. ولی باز دعا کنین که تو تهران خودمون قبول شم اخ اخ اخ بی رحما حوزه مون رو انداخته بودن اکباتان ..نامردا من صبح به بد بختی ساعت 5 بیدار شدم تا از شریعتی رفتم اونجا بیچاره شدم.حالا برگشتن بماند .
اهان راستی گفتم برگشتن: با دوستم سروش داشتیم بر میگشتیم.از اتوبوس های بی ار تی پیاده شدیم م.رفتیم تو ایستگاه مترو فردوسی خیر سرمون سوار مترو شیم رفتیم تو ایستگاه منتظر وایستادیم .مترو نیومد من به سروش گفتم بی خیال بیا با تاکسی بریم برگشتنی این رفیق ما زد به کله اش که پله برقی مترو رو برعکس بره بالا ...اقا تا این سروش پله ها رو برعکس رفت بالا پلیس داخل مترو دیدو گرفتش حالا بیا درستش کن من می خندیدم که یه دفعه ماموره گفت مگه خنده داره بی فرهنگ اشغال تا اینو گفت بهم بر خورد گفتم داداش من که پله رو برعکس نرفتم که اینجوری با من صحبت میکنی این چه طرز بر خورده ..یارو قاطی مارو هم گرفت دوتایمونو برد تو دفتر انتظامات مترو اول اسم هامونو پرسید بعد گفت بچه کجایی گفتم بچه شریعتی . گفت شماره خونه رو بده رفیق بچه ننمون سریع شماره خونه هامونو داد ماموره منو از اتاق بیرون کرد .سروش با ماموره داخل اتاق موندنو خلاصه زنگ زدن خونشنو مثل اینکه با باباش صحبت کردن .نوبت ما شد منو تنها بردن تو اتاق بهم گفتن تو چرا می خندیدیو به پلیس تیکه می ندازی . گفتم خوب حالا مثلا می خواین زنگ بزنی خونمون لابد به بابام هم می خواین بگین بچتون به پلیس می خنده .بابا این کارا چیه مگه من چیکار کردم بچه می ترسونین ولمون کن بابا .خلاصه زنگ زدن خونمون به بابام ون گفتنو یه خورده ما رو اونجا نگه داشتن و یه تاعهد ازمون گرفتن که دیگه تو مترو از پله برقی برعکس بالا نریم .اومدم خونه بابام شاکی بود بهم گفت یالا برام توضیح بده چیکار کردی تو مترو منم داستانو تعریف کردم .اخرش بابام خندیدو گفت پلیس ما رو باش به کی یا گیر میدن یارو 100 نفرو میکشه کاری بهش ندارن .واسه یه خنده ازت تاعهد گرفتن .واقعا!!!!
+ نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت 6:27 PM  توسط امید
|
این روزهای
بی تو بودن مدام باد می وزه،میدونی معناش چیه؟؟ یعنی هراس،دلهره،تنهایی
.
دو روز
که گذشت باز هم باد می وزید. باز هم هراس، دلهره ، تنهایی. می ترسم از کوتاهی عمر.
می ترسم از روزی که بار سفر ببندم بی آنکه زمانی تو را در کنار خودم داشته باشم. تو بزرگی چگونه نخواهمت. تو خوبی چگونه دل از تو بر کنم؟ تو مثل باران زنده ام می کنی جانم می دهی،تو نوری چگونه با
این تاریکی سر کنم؟ من دوستت دارم . چگونه این راز را با تو نگویم.
کاش می
توانستم خودم داستان دوستی را بنویسم.
کاش می
تونستم ، کاش می توانستم نگاهت را به نگاهم خیره کنم.
کاش می تواستم نفست را برای خودم جاودان کنم.
کاش می توانستم از نامه هایم واژه ی کاش را حذف کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 1:23 PM  توسط امید
|
هنوز پیراهن من جوری عجیب بوی دریا می دهدمن جوری غریب
همین اخیرا احساس می کنم که پسین هر انتظار
لهجه ی عقربه های ساعت دیواری
بوی سلام و صلوات می دهد حالا هر کس نداند فکر می کند : انگار قرار است تو بیائی
اما من دیگرگول ِهمین باور ِ ساده را هم نخواهم خورد گواه ادعای من همهمین قاب عکس
طاقچه نشین توست که شاهد ِ خوش قولی من بر سر ملاقات هر شب ِ گریه و گلایه بود.باز
هم گلی به گوشه ی جمال همین تنهائی که از تو وفادارتر بود.نه اینکه طعنه بزنم،اما
خدا به سر شاهد است،که در تمام این ثانیه های پر همهمه ی پر سوالِ بی پاسخ،تنهائی یک
لحظه هم دست دلم را رها نکرد،هر چقدر تو دورتر می شدی ُجایِ خالی ِدور ِ تو نزدیک تر،چشم دلم بیشتر به نور تنهائی سو
می گرفت.حالا نه گلایه ای از آن همه بوسه ی بی بازگشت ِ بی جوابکه هر روز به نشانی
باد و هر چه باداباد برایت می فرستادم باقی مانده،و نه شکایتی از آن همه نامه که
نوشتمو ننوشتی. می بینی که منت این هفت
آسمان ِ بی ستاره را هم به سر ِ هیچ بود و نبودی نگذاشته ام.حالا اگر فکرمی کنی
مقصد تمام جاده های دنیا،جایی،حوالی همین خوش خیالی های توست،این تو وُ این هم
تمام جاده های بن بست دنیا،من هم قول می دهم که از فردا،پشت پای تمام مسافران دنیا
گریه کنم.این پایان خوشحالیست.
+ نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 7:55 PM  توسط امید
|
يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام
روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو
تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش
روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و
خورد! نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني، بايد اون بالا
بالاها نشسته باشي!
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/25ساعت 2:54 PM  توسط امید
|
به این خاطر که باید 240 ساعت کاراموزی بگزرونم تا دیپلم مکانیک بهم بدن ....
این یعنی روزی 8 ساعت کار از شنبه تا چهارشنبه یعنی هفته 40 ساعت یعنی 45 روز کاری باید برم دوره کار اموزی ...منم اصلا حوصله کار کردن ندارم ..ههه ههه راستش تا حالا کار نکردم که ببینم چه حالی میده .کار کردنم سخت.
نمی دونم این دوره رو برای چی برای بچه های فنی گذاشتن تازه کنکورم دارم 2 مرداد کنکور فنی حرفه ای حالا کنکور ازاد هم بماند.
همه چی قاطی پاتی شده نمیدونم چکار باید کرد ؟
اینا روگفتم شاید دلم خالی شه فکرم بازشه ...
واییییییییییییی
منکه............ ولش کن هیچی پشیمون شدم بگم!
فعلا بابای
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/04/15ساعت 8:1 PM  توسط امید
|
ازم پرسیدی منو دوست داری یا زندگیتو
گفتم :زندگیمو
قهر کردی رفتی
بعدآ ازم پرسیدی چرا؟
گفتم :چون تو تنها زندگی من هستی...
+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 5:56 PM  توسط امید
|
سلام من امید مدیر این وبلاگ هستم .امید وارم که در این وبلاگ لحظات خوشی رو سپری کنید.این وبلاگ مثل یجور صندوقچه است که من یادداشت هام رو توش میزارم تا یه وقت اونارو گم نکنم.راستی اگه کسی میخواد درباره من بدونه بره تو این لینک omidadder1.blogfa.com/profile . . . . .اینم ایدیم .. omid_adder