تبليغاتX
♥♠ ۞ ღ♥ღ•**•TO NEXT •**•.ღ♥ღ ۞ ♠♥

♥♠ ۞ ღ♥ღ•**•TO NEXT •**•.ღ♥ღ ۞ ♠♥

•**•LOVE FIST•**•

نـــذار حـــــرف و حــــدیــث مـــردم بــــشــم

بـه چـه قـیمتی گذشتی از شبای خیس مهتـاب      

    چی گذاشتیم از منو تو به جز ارزوی بر اب

       بـه چـه قـیمتی غرور و سر راهمون کـشیدیم   

            چـرا لـحظه هـای بـاهــم  بـودنـمونو نـدیـدیـم

            خوبه من ما هردو باختیم تو این بازی بیخـود    

                    هر دوتامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد

                   چیزی از لحظه نمونده منو تو لحظه روکشتیم    

                             حــکم ادام دلامــــون با غــرور مون نــوشتیم

                           اگــــــــــه دوســـتـم نــداری بــه روم نــــــیـار    

                                        یــــــــه چـــیـزی از غــــرورم واســـم بـــزار

                                    نــــــذار   تـــــو   تــــنـهایــی   گـــم   بـــشم   

                                       نـــذار  حـــــرف و حــــدیــث مـــردم بــــشــم

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 3:28 PM  توسط امید  | 

وای خدای من تموم شد

ســـــــــــــــلام بروبچ.

امروز صبح کنکور داشتم ساعت7تا12حوصله ام تو جلسه سر رفته بود می دونی چرا ؟ چون من سوال های عمومی رو که اول داده بودن  سره 45 دقیقه تموم کردم و باید تا ساعت 10:30 صبر می کردم تا سوال های اختصاصی رو پخش کنن... دعا کنین قبول شم ...سوال هاش راحت بود. ولی باز دعا کنین که تو تهران خودمون قبول شم اخ اخ اخ بی رحما حوزه مون رو انداخته بودن اکباتان ..نامردا من صبح به بد بختی ساعت 5 بیدار شدم تا از شریعتی رفتم اونجا بیچاره شدم.حالا برگشتن بماند .

اهان راستی گفتم برگشتن: با دوستم سروش داشتیم بر میگشتیم.از اتوبوس های بی ار تی پیاده شدیم م.رفتیم تو ایستگاه مترو فردوسی خیر سرمون سوار مترو شیم رفتیم تو ایستگاه منتظر وایستادیم .مترو نیومد من به سروش گفتم بی خیال بیا با تاکسی بریم برگشتنی این رفیق ما زد به کله اش که پله برقی مترو رو برعکس بره بالا ...اقا تا این سروش پله ها رو برعکس رفت بالا پلیس داخل مترو دیدو گرفتش حالا بیا درستش کن من می خندیدم که یه دفعه ماموره گفت مگه خنده داره بی فرهنگ اشغال تا اینو گفت بهم بر خورد گفتم داداش من که پله رو برعکس نرفتم که اینجوری با من صحبت میکنی این چه طرز بر خورده ..یارو قاطی مارو هم گرفت دوتایمونو برد تو دفتر انتظامات مترو اول اسم هامونو پرسید بعد گفت بچه کجایی گفتم بچه شریعتی . گفت شماره خونه رو بده رفیق بچه ننمون سریع شماره خونه هامونو داد ماموره منو از اتاق بیرون کرد .سروش با ماموره داخل اتاق موندنو خلاصه زنگ زدن خونشنو مثل اینکه با باباش صحبت کردن .نوبت ما شد منو تنها بردن تو اتاق بهم گفتن تو چرا می خندیدیو به پلیس تیکه می ندازی . گفتم خوب حالا مثلا می خواین زنگ بزنی خونمون لابد به بابام هم می خواین بگین بچتون به پلیس می خنده .بابا این کارا چیه مگه من چیکار کردم  بچه می ترسونین ولمون کن بابا .خلاصه زنگ زدن خونمون به بابام ون گفتنو یه خورده ما رو اونجا نگه داشتن و یه تاعهد ازمون گرفتن که دیگه تو مترو از پله برقی برعکس بالا نریم .اومدم خونه بابام شاکی بود بهم گفت یالا برام توضیح بده چیکار کردی تو مترو منم داستانو تعریف کردم .اخرش بابام خندیدو گفت پلیس ما رو باش به کی یا گیر میدن یارو 100 نفرو میکشه کاری بهش ندارن .واسه یه خنده ازت تاعهد گرفتن .واقعا!!!!



+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 6:27 PM  توسط امید  | 

این روزها...

این روزهای بی تو بودن مدام باد می وزه،میدونی معناش چیه؟؟
یعنی هراس،دلهره،تنهایی

.

دو روز که گذشت باز هم باد می وزید. باز هم هراس، دلهره ، تنهایی. می ترسم از کوتاهی عمر. می ترسم از روزی که بار سفر ببندم بی آنکه زمانی تو را در کنار خودم داشته باشم.
تو بزرگی چگونه نخواهمت. تو خوبی چگونه دل از تو بر کنم؟
تو مثل باران زنده ام می کنی جانم می دهی،تو نوری چگونه با این تاریکی سر کنم؟
من دوستت دارم . چگونه این راز را با تو نگویم.

کاش می توانستم خودم داستان دوستی را بنویسم.

کاش می تونستم ، کاش می توانستم نگاهت را به نگاهم خیره کنم.

کاش می تواستم نفست را برای خودم جاودان کنم.

کاش می توانستم از نامه هایم واژه ی کاش را حذف کنم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 1:23 PM  توسط امید  | 

هنوز پیراهن من جوری عجیب بوی دریا می دهدمن

..............................................................................

 هنوز پیراهن من جوری عجیب بوی دریا می دهدمن جوری غریب همین اخیرا احساس می کنم که  پسین هر انتظار

لهجه ی عقربه های ساعت دیواری بوی سلام و صلوات می دهد حالا هر کس نداند فکر می کند : انگار قرار است تو بیائی اما من دیگرگول ِهمین باور ِ ساده را هم نخواهم خورد گواه ادعای من همهمین قاب عکس طاقچه نشین توست که شاهد ِ خوش قولی من بر سر ملاقات هر شب ِ گریه و گلایه بود.باز هم گلی به گوشه ی جمال همین تنهائی که از تو وفادارتر بود.نه اینکه طعنه بزنم،اما خدا به سر شاهد است،که در تمام این ثانیه های پر همهمه ی پر سوالِ بی پاسخ،تنهائی یک لحظه هم دست دلم را رها نکرد،هر چقدر تو دورتر می شدی ُجایِ خالی ِدور  ِ تو نزدیک تر،چشم دلم بیشتر به نور تنهائی سو می گرفت.حالا نه گلایه ای از آن همه بوسه ی بی بازگشت ِ بی جوابکه هر روز به نشانی باد و هر چه باداباد برایت می فرستادم باقی مانده،و نه شکایتی از آن همه نامه که نوشتمو ننوشتی.  می بینی که منت این هفت آسمان ِ بی ستاره را هم به سر ِ هیچ بود و نبودی نگذاشته ام.حالا اگر فکرمی کنی مقصد تمام جاده های دنیا،جایی،حوالی همین خوش خیالی های توست،این تو وُ این هم تمام جاده های بن بست دنیا،من هم قول می دهم که از فردا،پشت پای تمام مسافران دنیا گریه کنم.این پایان خوشحالیست.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/30ساعت 7:55 PM  توسط امید  | 

آتش دوست داشتن است

عشق یک فریب بزرگ و قوی است

و دوست داشتن یک صداقت راستین

وصمیمی و بی انتهاومطلق

عشق نیرویی است در عاشق که او رابه معشوق می کشاند

و دوست  داشتن جاذبه ای است

در دوست که دوست را به دوست می برد

عشق تملک معشوق است

دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق لذت جستن است

و دوست داشتن پناه جستن.

آتش دوست داشتن است که داغ نیست...سرد نیست...حرارت ندارد...

چراکه نیازمندی ندارد...آتش عشق نیست...آتش دوست داشتن است



+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/27ساعت 10:41 PM  توسط امید  | 

یه داستان کوتاه

يه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که مي توني!... خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد! نتيجه اخلاقي: براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/25ساعت 2:54 PM  توسط امید  | 

هنوز امید دارم

ســــــــلام برو بچ ...

          خوفید ...چیه زشت این جوری صحبت میکنم خوب بابا حالا مثلا خوبید ...

                  یادتونه گفته بودم این روزا حال و حوصله ندارم ...این چند روزه باخودم یه کوچولو فکر کردم...

 به این نتیجه رسیدم که تقریبا بی خیال دنیا .. کی به کی الکیه ؟؟

همه اینا یه روزی خاطره میشن همین کنکور و کار اموزی میگم دیگه حواست کجاست . 

 

-در نااميدي بسي اميد است تلويزيون ما سياه و سفيد است

 

-توانا بودهر که با ما بود در ايران امروز ملا بود

 

-چو عضوي به درد آوردروزگار زخنده دگر عضوها بي قرار

 

- خدا گر ببندد زه حکمت دري زه رحمت زند قفل محکمتري

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/20ساعت 11:37 PM  توسط امید  | 

امتحان عشق

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/20ساعت 8:59 PM  توسط امید  | 

حوصله ندارم!!!!!!!!!!!

ســـــــــلام رفقا ....

این روزا حالم گرفته است .

حوصله ندارم تابستونم خراب شده .جایی نمیتونم برم .ah ah ah

می دونی واسه چی ؟

به این خاطر که باید 240 ساعت کاراموزی بگزرونم تا دیپلم مکانیک بهم بدن ....

این یعنی روزی 8 ساعت کار از شنبه تا چهارشنبه یعنی هفته 40 ساعت یعنی 45 روز کاری باید برم دوره کار اموزی ...منم اصلا حوصله کار کردن ندارم ..ههه  ههه راستش تا حالا کار نکردم که ببینم چه حالی میده .کار کردنم سخت.

نمی دونم این دوره رو برای چی برای بچه های فنی گذاشتن تازه کنکورم دارم 2 مرداد کنکور فنی حرفه ای حالا کنکور ازاد هم بماند.

همه چی قاطی پاتی شده نمیدونم چکار باید کرد ؟

اینا روگفتم شاید دلم خالی شه فکرم بازشه ...

واییییییییییییی

منکه............ ولش کن هیچی پشیمون شدم بگم!

فعلا بابای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/15ساعت 8:1 PM  توسط امید  | 

ازم پرسیدی منو دوست داری یا زندگیتو

گفتم :زندگیمو

قهر کردی  رفتی

بعدآ ازم پرسیدی چرا؟

گفتم :چون تو تنها زندگی من هستی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/04/11ساعت 5:56 PM  توسط امید  |